در یک روز تعطیل زمستانی
پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود
او كفش به پا نداشت و لباسهايش کهنه بودند
زن جواني ازآنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد،
آرزو و اشتياق را درچشمهاي آبي اوخواند
دست كودك را گرفت.................... و
داخل مغازه برد و برايش كفش ويك دست لباس گرم خريد
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد.
امیدوارم كه تعطيلات شاد وخوبي داشته باشي
پسرك سرش را بالا آورد،
نگاهي به او كرد وپرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم
من فقط يكي از بندگان او هستم
پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داري
+ نوشته شده توسط روح الله نقي زاده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت
0:20 |
