تبليغاتX
آواي گلها - داستان

بنده خدا

در یک روز تعطیل زمستانی

پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود

او كفش به پا نداشت و لباسهايش کهنه بودند

زن جواني ازآنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد،

آرزو و اشتياق را درچشمهاي آبي اوخواند

دست كودك را گرفت.................... و

داخل مغازه برد و برايش كفش ويك دست لباس گرم خريد

آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت

حالا به خانه برگرد.

امیدوارم كه تعطيلات شاد وخوبي داشته باشي

پسرك سرش را بالا آورد،

نگاهي به او كرد وپرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟

زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم

من فقط يكي از بندگان او هستم

پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داري

+ نوشته شده توسط روح الله نقي زاده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 0:20 |